خاك بيحاصل خاطرهاي ندارد. و بدون خاطره، جهان وجود نخواهد داشت
اين قصهي مكرر عشق است. هر كس خورشيدش را پيدا ميكند، بياختيار چشم در چشم او ميدوزد و براي ابد در نااميدي غرق ميشود... يوسف، خورشيد رعنا بود. رعنا وقتي چشم در چشم خورشيدش دوخت كه هنوز از غروب چيزي نميدانست...
پسر وقارالسلطنه را درحالي پيدا كردند كه روي صندليش مرده و دستهايش به صندلي بسته شده بود. چيزي دزديده نشده بود. همهچيز در جاي خود بود؛ خصوصاً رازي كه همهي اهل خانواده ميدانستند، اما حتا براي همديگر تعريف نميكردند. چيز ديگري هم در اتاق پيدا شد: دو بسته پاكت قديمي كه از شدت كهنگي، زرد و پوسيده شده بود. يكي از بستهها پاكت كارتهاي عروسي بود و بستهي ديگر، نامههاي يك دختر؛ عروسياي كه هرگز سر نگرفت و دختري كه قرار بود با او ازدواج كند و نكرد. بیشتر بخوانیم |